تبلیغات

 * در صورت لود نشدن هر تصویر روی آن راست کلیک کرده و گزینه ی show picture را بزنید*

 

اویی و جومونگ وارد غار میشن و اونجا جومونگ خاطره ورودش به غار رو برای اویی تعریف میکنه ،بعد از اینکه کمان رو برمیداره میبینه کمان سالمه درصورتی که اخرین بار خودش کمان رو شکسته بود و پس از این آن که کمان را بر میداره و زه اون را میکشه...

پیشگو گیوم سان ظاهر میشه و به جومونگ میگه صاحب این کمان تویی

جومونگ میگه که تا اونجایی که من میدونم این کمان جز گنجینه های بویو هست ،چطوری میگی مال منه؟

پیشگو میگه این کمان رو یه راهب به بویوداد تا ازش نگهداری کنن تا زمانیکه سرزمین جوسیون بشه مثل اولش اما اونا با هان دست به یکی کردن و به خاطر منافع خودشون مهاجرین رو اذیت کردن برای همین این کمان مال پدرت هه موسو بود اون که مرحوم شد و نتونست زمینها رو پس بگیره در عوض تو باید جانشین اون بشی .تو و سه تا گنج داری که یکیش اینه ،جومونگ میپرسه دوتای دیگه کدومه؟ راهبه میگه اینا رو دیگه خودت باید با مغز خرگوشیت کشف کنی و توی راه رسیدن به هدفت هیچکسی راه رو برات باز نمیکنه این خود تو هستی که باید راه رو باز کنی .دوباره راهبه میره و دست کسی بهش نمیرسه،جومونگ و اویی کمان رو برمیدارن و از غار میرن بیرون،جومونگ از اویی قول میگیره که درباره چیزهایی که دیدن و شنیدن به کسی چیزی نگه

توی قصر بویو شاه مثل دسته گل نشسته تا پزشکش بیاد و یه دستی به سر و روی برق زده اش بکشه

پزشک میگه از کی اینطوری شدی؟شاه میگه دیشب که رعد و برق میزد نتونستم بخوابم و تب داشتم ،صبح که پاشدم دیدم خشکل شدم!

پزشک هر چی این ور نگاه میکنه اون ور نگاه میکنه چیزی به ذهنش نمیرسه و میگه من نمیفهمم اصل  این بیماری چیه...

اوضاع تو گیه رو به شدت خرابه و هر چی سوسانو تا 100 میشماره خبری از جومونگ نمیشه که نمیشه .تا اینکه سویانگ بهش میگه انقدر الکی خودتو گل نزن این اگه میخواست تاالان خبر میداد ،حتما دلیلش هم اینه که معلوم نکر دیم بعد از جنگ کی قراره رییس گیه رو بشه...یه وقت خنگ نشی ریاست رو بدی به جومونگ،اگه بردیم هم خودت باید حاکم بشی

همینطور که این دوتا دارن با هم کل کل میکنن ،یونتابال از راه میرسه و میگه سوسانو پاشو یه کاری بکن که این سونگ یانگ هر چی ارتشه جمع کرده و همین روزاست که بریزن سرمون

بالاخره جومونگ و اویی به اردوگاه میرسن و همه فضولها تا اویی رو میبینن که با یه صندوق اومده میرزن دورش تا ببین عمو واسشون چی خریده!

اونم تمام فضولها رو میندازه اون طرف و صندوقچه رو به جومونگ تحویل میده

بازم جلسه شروع میشه و دعوا بر سر اینکه ایا باید به گیه روکمک کنن یا نکنن سر میگیره

جومونگ میگه از این به بعد کسی حرف نزنه ت اخودم تصمیم بگیرم

و بعد هم صندوقچه رو به راهبه ها میده تا واسش یه جای امن نگه دارن

خانواده شاه توی قصر بویو،یکی یکی واسه دیدن شاه میرن و افسرده برمیگردن،یونگ پو که ظاهرا خیلی دلش سوخته میگه خیلی دلم میخواد به ددی کمک کنم ،تا مشاورش میگه فکر تسو باش که همین فردا پس فردا سرو کله  اش پیدا میشه و تو باید سماق بمکی،فکر کمک به باباش هم از یادش میره و دوباره به فکر نقشه کشیدن  و اینکه چطوری تسو رو از معرکه دور کنه میفته

تا یونگ پو بخواد علیه تسو نقشه بکشه،تسو از مرز برمیگرده و به ملکه میگه همه کارهایی که تو مرزداشتم رو تموم کردم و اومدم .دیدین تسو برگشت به قصر و مامی جون ازش یه استقبال درس حسابی کرد

تسو احوال باباشو میپرسه که ملکه بهش میگه خودت برو ریختشو ببین

شاه با کاهن اعظم در حال برگزاری مراسمی هست که مثلا خدایان ببخشنشو و ریختشو درست کنن،اون موقع که جراحی پلاستیک نبوده،مجبور بوده دست به دامن خدایان بشه!

تسو و زنش تا ریخت پاپا رو می بینن کپ میکنن و تسو هم چند قطره اشک تمساح میریزه و با التماس و فغان و اشک و زاری از کاهن میخواد هر کاری میتونه بکنه تا باباش خوب بشه...

شاه میگه خیلی داد و بیداد نکن،از بس که کارهای بد کردم خدا منو شکل لبو کرده

توی اردوگاه که فعلا به جومونگ خوش میگذره ،یه مراسم فستیوال اتش راه میندازن و موپالمو تمام تجهیزاتی که به تازگی ساخته رو به اون نشون میده ،از بین همه جومونگ از بمب دودی بشتر خوشش میاد ...

شاه که نمیتونه با اون سرو وضعش جلو ملت ظاهر بشه ،میشینه پشت پرده و عین عروسهای دوره قاجار ،از پشت تور با وزیرها حرف میزنه و واسه اینکه برگشتن تسو رو تو جیه کنه ،میگه  از بس این بچه تو مرز زحمت کشید و رنج برد و عرق ریخت ،تشخیص دادم برگرده بویو بهتره!

ملکه یه جورایی بدش نمیاد که از این بلاها سر شوهرش بیاد ،برا ی همین به تسو میگه ننه مراقب مملکت باش که الان بابات میفهمه خونه و خونواده چه نعمت بزرگیه و بعد هم رو به سولان میگه هر چی زودتر یه بزبز قندی واسه ما بیار وگرنه مجبورم این تسو رو دوباره زنش بدما!!!

سولان خیلی ناراحت میشه و وقتی یه سویا رو با یوری ،پسر جومونگ می بینه  امپر حسودیش میره روی 1200

زیا اوچن ،محافظش واسش یه دارو میاره که باباش از هیون تو فرستاده اما سولان میزنه زیرش و میگه واسم یه دکتر خوب پیدا کن

----------------------------------------

برگردیم اردوگاه ، اویی خیلی دپرسه و هیون و ماری هرکاری میکنن نمیتونن از زیر زبون اویی بکشن اونی که جومونگ از این مسافرت با خودش اورده چی بوده

تا اینکه اویی از ماری میخواد بهش سواد یاد بده.

همه اینا یه طرف،اوضاع واسه سوسو نو روز به روز بدتر میشه و جومونگ هم اونا رو بی جواب گذاشته ،سایونگ به سوسونو میگه هر چی زودتر خودت یه کاری بکن که این جومونگ اگه میخواست کمکمون کنه تا الان سرو کله اش پیدا شده بود،سوسونو که میدونه اگه بخواد نفر به نفر به جنگ بره ،بدبخت میشن به فکر راه چاره میفته

 

عمه سوسونو تصمیم میگیره الان که اوضاع خیلی وخیمه بره التماس سونگ یانگ بکنه ،اما یانگ تاک بهش میگه دیگه الان واسه التماس دیره و دعا کن که تو جنگ برده نشیم!

----------------------------------------

سایونگ یه محافظ جدید برای سوسانو پیدا میکنه و دختره چنان حالی از افسرهای مرد اونجا میگیره که همه کف میکنن و سوسانو هم اونو به عنوان محافظش انتخاب میکنه

سونگ ینگ توی دربار هیون تو بعد از پاچه خواری شدید از حاکم میخواد که بعد از پیروزی در جنگ ،جولبون رو به یه کشور تبدیل کنن

حاکم هم ظاهرا قبول میکنه و ته دلش میگه بدبخت نمییفهمه چه نقشه ای براش کشیدم

 

جومونگ که هنوز تو فضا هست و با فکر کردن به حرفهای اون پیرزنه خوابش نمیبره،یه دفعه جو میگیردش و به وزیرهای راست و چپش میگه ما از این بعد هدفمون اینه که سرزمین های جوسیون رو پس بگیریم.اونا میگن جوسیون  دیگه چه صیغه ایه؟جومونگ میگه خودم هم تازه شنیدم...

 

تا  اینکه وزیرش میگه من دوستی د ارم که خیلی این چیزا حالیشه  و میریم ازش میپرسیم این جوسیونی که تو میگی خوردنیه یا پوشیدنی

طرف که اسمش استاد چانه و یه بازرگانه کلی تحویل میگیره و به جومونگ میگه قبلا ها این زمین ها اشغال شده و درباره تاریخش چند تا کتاب بوده که تو اتیش سوزی از دست رفته و فقط یه کتاب هست که اونم تو کتابخونه بویو هست.بعد هم میره یه نقشه برای جومونگ بیاره که نقشه همون جوسیونه

و در عوض میگه چون این نقشه خیلی باارزشه ارتش دامول باید از گروه من محافظت کنه که جومونگ هم قبول میکنه و وقتی میبینه قلمرو جوسیون انقدر بزرگ بوده ،تعجب میکنه

------------------------------------

بیاین سر شنگول و منگول که ،منگول که همون یونگ پوی خنگول خودمونه ،به تسو میگه پاشو بیا یک میزی واست چیدم که تو هتل های پاریس هم گیرت نمیاد ! و مشرو ...واست گذاشتم باقلوا!تسو سرش داد میزنه که من نمیدونم تو کی میخوای ادم بشی ،مگه نمی بینی ددی مشرو....رو قدغن کرده تا بلاها تموم بشه!

یونگ پو با خفت میره

ای بدبخت!!!!!!!

 

پشت سر اون ،نارو و بو میان و تسو به  بو ماموریت میده از دو ر ارتش د امول رو زیر نظر داشته باشه

همین موقع ها هم هست که یه دارو واسه یوری (پسر جومونگ) میارن بخوره،قبل از اون یوهوا گل سر نقره اش رو میزنه توی دارو و میبینه که سمی هست

 

یه سویا میگه به شاه بگیم ،اما یوهوا میگه شاه فکر میکنه ما داریم ادا در میاریم و فایده ا ی نداره

من خودم هر چه زودتر تو رو میفرستم بری پیش جومونگ!!!!!!

جومونگ جلسه می گیره تا راه بیفته که به گیه رو بره و به سوسانو کمک کنه

اما سوسانو که دیگه نمیتوه بیشتر از این صبر کنه ،به باباش میگه قراره سونگ یانگ واسه رسیدن نیروهای کمکی اش جشن بگیره ،من سربازامون رو شکل تاجر میکنم و برای اونا شراب می بریم،بعد  ازداخل قصر سانگ بهش حمله میکنیم

یون تابال هر کاری میکنه نمیتونه جلوی سوسانوی لجباز و بگیره و سوسانو داخل یه خمره بزرگ قایم میشه .انگار میخواستن ترشی اش بندازن!! وقتی مامور بازرسی میاد خمره ها رو چک کنه ، سایون به او مقداری شراب میده و اون خوشش میاد و اجازه ی عبور میده.

 

در همین زمان جومونگ به طرف گی رو راه می افته در حالی که -بو به او نو- و چند نقر دیگر اون را زیر نظر دارند تا به تسو خبر دهند... 

فقط نظر یادتون نره.